سلام دوست جونا

دیروز سالگرد ازدواج من و همسری(قربونش برم)بود....کلی تدارک دیده بودم واسه ی یه جشن 2نفره عشقولانه....اما از شما چه پنهون؟!بسکه 2تایی خسته بودیم حال نداشتیم از شام و دسر بخوریم...همسری اونقدر خواب آلود بود که دیگه نگو...با قاشق سرو خوراک, دسر برداشت ...با قاشق دسر غذا می خورد..اصلا ظرف اصلی دسر رو گذاشته بود جلوش و از همون می خورد که آخرش که شد به من گفت اینم برای تو زندگیم...پارچ آب ریخت...می دونید چرا؟چون سالار  همه اش  خواب تشریف داشتن...تاج سرم اول یه چرت حسابی زده بعدش که پاشده میگه وای چقدر خسته ام,ساعت چنده عزیزم؟اونوقت یه چای و کمی میوه نوش جان فرمودن(الهی درد و بلاش به سرم )...الهی که همه ی جوونا خوشبخت و عاقبت به خیر بشن و ما هم در سایه ی الطاف الهی همینطور که البته  صبر و اخلاق خوب لازمه ی زندگیه!